مقايسه اصول حكومت و مردمداري درسه كتاب (1)
چون نباشد سياست اندر شهر
ندرخشد سنان و خنجر قهر (اوحدي مراغهاي)
در اين نوشته قصد بر اين است كه نظري هر چه گزيدهتر ، به سه اثر شاخص از سه نويسنده و متفكر قرون و اعصار گذشته ، كساني كه علاوه بر آگاهي به نظامهاي سياسي جامعهاي كه در آن زيست ميكردند خود نيز كما بيش مصدر مشاغل حكومتي بودهاند، بيفكنيم . گر چه اين سه شخصيت از سه وادي مختلف ، سه طرز فكر جدا ، نظرات دینی متفاوت و نيز سه عصر گوناگون هستند ، ليكن با ملاحظه اين نوشته دانسته ميشود كه در مواردي ، به ويژه مسئله حكومت و كشورداري ، تا چه اندازه به يكديگر نزديك ميباشند . بديهي است در حجم كوتاهي كه مجال اين نوشته است امكان آن نيست كه تمام اجزاء فكر و آراء اين سه شخصيت بيان و با يكديگر سنجيده شوند ، اما ميتواند مقدمهاي محسوب گردد بر تحقيقات گستردهاي كه چه بسا در آينده تحقق خواهند يافت .
نوشته حاضر از دو بخش تشكيل ميشود ؛ بخش اول معرفي اجمالي اين سه سياستمداردرهر عصر ، به انضمام كتاب مورد نظرازایشان در اين نوشته ، و بخش دوم انتخاب مضامين مشترک به صورت نمونه ود رنتیجه مقايسه بين ديدگاههاي سیاسی وحکومتی سه شخصيت موردبحث .
_____________________________________
بخش اول
1ـ ماكياولي و كتاب او به نام(( Prance ترجمه شده به فارسي تحت عنوان شهريار
نيكلاي ماكياولي ، متولد سال 1469 ميلادي در شهر فلورانس ايتاليا . پدرش از افاضل عصر خود و نيكلاي جوان در محيط مساعد خانوادگي توانست به تحصيلات عاليه دست يابد . او بيشتر به مطالعه كتب كلاسيك لاتين و رم قديم دلبسته و تاريخ بشر و اوضاع دنيا را ميخواند و در مجموع به نويسندگان اعصار قديم ، به ويژه مصر باستان علاقه نشان ميداد . از اينرو آگاهي بسيار به ادبيات كلاسيك و تاريخ اقوام گذشته داشت . الگوي برتر او در سياست قيصر بوژر يا از امپراطوري رم باستان بود كه مردي تند و خشن و در عين حال باهوش و فراست به حساب می آمد. كسي كه مطابق نص تواريخ رقباي سياسي خود را به هر طريق ممكن از ميان برميداشت .
ماكياولي در طول حيات خود و در دستگاه حكومتي فلورانس آن زمان بارها مصدر خدمات مهم دولتي گرديد و در چندين مأموريت سياسي نيز شركت داشت كه بر طبق قراين در همه آنها موفق عمل كرده بود. تا اينكه به سال 1513 ميلادي به تهمت توطئه عليه دربار گرفتار و زنداني شد و پس از آزادي تا پايان عمر به سال 1527 در گوشه نزوا به سر برد ، از مشاغل سياسي كناره گرفت و به تحقيق و تأليف پرداخت كه از محصولات اين دوران يكي هم همين كتاب شهريار بود .
در پيرامون اين كتاب بايد افزود از همان زمان نگارش افكار و عقايد صريح و بيپردة او داراي مخالفين و موافقان بسياري گرديد . موافقين دربارة او غلو نموده و او را جزو مردان بزرگ تاريخ ايتاليا و يكي از چند اعجوبه آن عصر به شمار آوردند و به همان ترتيب در فن سياست او را استاد اول شناخته و كتاب شهريار او را كتاب آسماني علم سياست و به تعبيري انجيل آسماني جهان سیاسی غرب تلقی می کردند.آنچه الحق راهنمای خوبی برای جهان پررمزورازسیاست به شماربود.
ماحصل آنچه نامبرده در اين كتاب بيان ميدارد، ابتدا سياست را از مذهب جدا دانسته و معتقد است تزويرهاي سياسي با حقايق مذهبي قابل جمع نيست . آنگاه ميپردازد به تبيين جايگاه اخلاق در سياست كه اين دو را نيز در رديف هم نميداند و در مقابل به يك اخلاق سياسي خاص كه ويژه سياستمداران است معتقد ميشود كه ما نمونهاش را در خلال سطور آينده اين نوشته خواهيم ديد . در مجموع ماكياولي وظايف مناسب و شايسته شاهان و فرمانروايان را نسبت به نگهداري مملكت و رعايت مردم در چهارچوب اخلاق سياسي فوق بيان داشته و به جاي توصیه دادن شعارهاي توخالي عدالتخواهي، آنان را تشويق به صيانت خود و قدرتشان به هر شكل و در هر مورد مينمود.
در مقابل مخالفين او به ويژه در كليسا دست به تحريم كتاب او زدند و خود او را نفرين كردند .آثار او را نجس شمردند و نام او را مترادف ابليس قرار دادند . او را موذي ، مكار و حيله ساز در سياست شناختند و بسياري اتهامات ديگر. جالب آنكه در طول تاريخ بيشترين از منتقدان ماكياولي سياستمداران،یعنی همانها یی بودند كه به زبان نفرين ، ولي در عمل راه های پیشنهادی اوراتعقیب می کردند
خلاصه كلام اينكه حتي امروز هم ، در جهان پرازسیاست وسیاستمداری كه ما در آن به سر ميبريم ،و عليرغم هتاكي به ماكياولي و عقايد اوازجانب همان سیاستمداران ، گذشته از لعن و نفرين كه ازجانب سیاستزدگان به دنبال اوست ، معهذانظامهاي حاكم بر جوامع بشري بيش از هر چيز تحت تأثير افكار اين مرد قرار دارند و نصايح او را مو به مو به اجرا درميآورند!. لذا بيهوه نخواهد بود اگر ماكياولي را پدر سياست تمام اعصار غرب بدانیم ، سياستي كه شعارش اين است : هدف وسيله را توجيه ميكند !
عنصر المعاني كيكاوس بن قابوس و کتاب قابوسنامه
اين عنصر المعاني از بقاياي سلسله آل زيار بود كه پدرانش براي سالها در نواحي شمالي ايران ؛ دشت گرگان ، طبرستان ، گيلان ، گاه تا ري و جبال( قزوين)) حكومت و اميري داشتند . خود نامبرده نيز اگر چه در عهده نگارش كتاب از سلطنتي با شكوه و قدرت رسمي برخوردار نبود ، وليكن به هر حال دستگاهي داشت و به رسم امير زادگان آن عهد تربيت شده و آداب و رسوم ملكداري را فرا گرفته بود . از دانشهاي زمان و فنون و پيشههاي گوناگون اطلاعات فراواني داشت و چنانكه شاهد هستيم تمام اين اطلاعات و تجربيات را در كتاب قابوسنامه نمايش به گذاشته .
پسرش گيلانشاه كه قرار بود سلطان بعدي باشد در اين كتاب مورد خطاب پدر پند آموزقرارداشته و پدر تمام تجربيات سياسي و ملكداري خود را در صدد است اجمالاً و در 44 باب اين كتاب به فرزندش منتقل كند . خصوصيت مهم اين كتاب صداقت كلمه و صراحت انديشه مؤلف است كه اگر نگوئيم بارزترين ، ولي به حق يكي از بارزترين صفات حسنه اين كتاب به شمارست . نويستنده بدون پرده پوشي و بدون اينكه خود را در برج عاج نصيحت و موعظه محض بيند خطاب به فرزندش مطالبي را مطرح مينمايد كه با حقايق عيني جوامع ارتباط داشت ، نه با ايدهآل گرائیهاي مرسوم . او زندگي را همان گونه كه بود ميديد و تصوير ميكند و طبيعي است در مسائل و آموزشهاي سياسي نيز ضمن رعايت جانب حفظ قدرت توصيههايي به فرزندش مينمايد كه برخي ازآنها شنيدني است . قابوسنامه از متون ارزشمند ادبي قرن پنجم هجري و يكي از چند كتاب اصیل بازمانده از اين دورانست .
خواجه نظام الملك طوسي و كتاب سياستنامه .
نظام الملك طوسي ، وزير نامدار ايراني در قرن پنجم هجري ، به سال 408 هجري قمري در يكي از قراي طوس به دنيا آمد . پدرش در خدمت حاكم طوس ابوالفضل سوري بن معتز بود و متصدي شغل بنداري طوس بود . كودكي خواجه در همين شهر گذشت و پس از كسب معلومات و كمالات از سال 451 هـ . ق . به وزارت دولت سلاجقه منصوب و تا سال 485 هـ ق . سال قتل خواجه به دست يكي از فدائيان اسماعيلي، عهدهدار اين سمت بود.
از قراين سلطان وقت سلجوقي از بزرگان دربارش ميخواهد تا دستور نامهاي براي حكمراني شاهان بنويسند كه نوشته نظام الملك مقبول طبع افتاد و كتاب سياست روز شد . نظام الملك كه خود وزارت كشور بسيار پهناور سلاجقه را در مدتي طولاني به عهده داشت براي حفظ و حمايت از رعايا و سركوبي گردنكشان و ياغيان همزمان تدبير و درايت و قاطعيت و قساوت را با هم داشت . از اينرو در كتابش اصل بقاي سلطنت را در رعايت مردم و سركوب ياغيان ذكر كرده است . خواجه به واسطه تعصّبي كه در مذهب شافعي داشت تمسك به دين و سختگيري در آن را از رموز حفظ قدرت شاهان ميداند و در اين راه حتي از تهمت بستن به مخالفين هم ابايي ندارد . شعار خواجه در اين كتاب در اين عبادت خلاصه ميشود:« الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم» يعني مملكت با كفر ممكن است باقي بماند ، ولي باظلم نه .
* * *
اينك ميرسيم به بخش مقايسهاي افكار ماكياولي ، خواجه نظام الملك و صاحب قابوسنامه . با اذعان مجدد به اينكه در صورت كنكاش دقيق و همه جانبه موارد مشابه درافکاراین سه تن بسيار ، آنچه بالطبع نوشته حاضر در صدد پيگيري آن نيست و تنها مجال داردبخش کوتاهی از آنان را ارائه نمايد . ضمن اینکه براي شناخت بهتر مشابهات در عين حال بايد وجوه افتراق آنان بازشناسي شود كه ما خطوطي از آن همه رانیز در اين نوشته ذكر خواهيم كرد .
الف . رفتار با رعايا
ترديدي نيست كه رعاياي يك مملكت اساس بقاي مملكت واساس سلطنت می باشند ، و لذا هر سه نويسنده در نصايح خود به پادشان رفتار خوب با رعيت رامن حیث المجموع اساس كار قرار داده وبه این نکته معترفندکه بقاي پادشاهي در گرو همين رعايت و با مردم به خوبي رفتار شدن است . ولي درعین حال هر يك از سه نويسنده مذكور نقطه نظرات متناقض بایکدیگردراین زمینه داراهستند . در كتاب قابوسنامه آمده است:
« همچنانكه مصلحت لشكر نگهداري، مصلحت رعيت نيز نگهدار، از آن كه پادشاه چون آفتاب است . نشايد كه آفتاب بر يكي تابد و بر ديگري نتابد . و نيز رعيت را به لشكر مطبيع توان كرد و لشكر را هم به رعيت نگاه توان داشت ....( ص 288 – 287 قابوسنامه( …
و نيز ماكياولي در شهريار) ترجمه ص( 59گويد : «يك سلطان نميتواند مقام خود را بر خلاف ميل تودة مردم كه ضد او هستند حفظ كند…. . »
و در مقام ديگر : پادشاه بايد مدام به ملت خود كنار امده و با آنها زندگي كند( ص 60 … )بايد به خواست ملت خود توجه كند و آن چيزي نيست مگر … خواهشهاي تودة مردم فقط اين است كه به آنها ظلم و تعدّي نشود( ص 61 )
و اما نظام الملك در سياستنامه آورده است :«... مقطعان كه اقطاع دارند بايد بدانند كه ايشان را بر رعايا جز آن نيست كه مال حق بديشان حوالت كردهاند از ايشان بستانند … و آن رعايا به تن و مال و زن و فرزند و ضياع و اسباب از ايشان اين باشد … و هر مقطعي جز اين كند دستش كوتاه كنند و اقطاعش باز ستانند و با او عتاب كنند تا ديگران عبرت گيرند ( سياستنامه . ص13)
و باز در جاي ديگر : چارهاي نيست پادشاه را از آنكه هر هفتهاي دو روز به مظالم نشيند و داد از بيداد بستاند و انصاف بدهد و سخن رعيت به گوش خويش بشنود بيواسطه....(ص13)